کلاف و چرخ
زندگی ریسمانی است که چرخ دنیا آن را کلاف میکند.پس کلافه نشو تاسررشته را گم نکنی
هو المُعيد (به نام او که بازگرداننده است....) پ.ن داستان هایم، دست نوشته های زاییده ی تخیل ولی ملهم از واقعیت زندگی انسانهاست... شخصیتها اشاره به فرد خاصی ندارند... * پ.ن دوستان عزیزم،برای بهبودی یک مادر،دعا کنیم
هرچه زمان ميگذشت، اسارتگاهم برايم تنگ تر ميشد. اما من مبارزه مي کردم با دشمني به نام بدبختي. به خاطر دور نگه داشتنش، حصاري از وقار و سکوت دور تا دور اسارتگاهم کشيدم چون شنيده بودم بدبختي از چهره هاي آرام مي ترسد واز وقار روح سنگين و ساکت،مي گريزد.( محمد حجازي) ...
من اسير بودم... از همان لحظه اي که شناختمت ولي زبانم از ستودنت قاصر شد. اسير بودم در تمام اين لحظه ها که دوستت داشتم اما نمي توانستم ابراز کنم... عاشقت بودم اما هيچ گاه نگفتم...اوايل برايم سخت بود با ديگري ببينمت.. اما وقتي شنيدم دوست داشتن بهترين شکل مالکيت و مالکيت بدترين شکل دوست داشتن است،(*) از اين که مال من باشي، گذشتم...
اما در تمام اين مدت،زندگي کردم. برعکس تمام کساني که فراق را مساوي با مرگ ميدانند.... من زندگي کردم همان طور که سهراب زندگي را تعريف کرده:
" زندگي تر شدن پي درپي، آب تني کردن در حوضچه ي اکنون است".
من زندگي کردم چون وجود داشتم... يعني اسارتم در عشق تو به من موجوديت داد . چون ميگويند: انسان به همان نسبت که مي تواند دوست داشته باشد، موجوديت دارد ( کريستين).
چنديست جسمم بيمار شده.پزشکها حرفهايي مي زنند...اما من از اين که زندگي ام تمام شود نمي ترسم،چون از آن بايد ترسيد که زندگي هرگز آغاز نشود(گري هانسن) و زندگي من از همان لحظه آغاز شد که به اسارت تو در آمدم....
چند روزيست که احساس سنگيني دارم... روحم عازم سفر است اما جسمم را رها نمي کند....از تمام اندام هايم دل کنده ولي هنوز از زبان و دستهايم آويزان است... روحم اسير است...مگر نشنيده اي که ميگويند عشقي که آزادانه هديه نشود، اسارت است(دونالد والتر)...براي همين مي نويسم... تا عشقي را که در تمام اين مدت پروراندم ، اين بار آزادانه به تو هديه دهم.... بدون ترس از اين که به خوشبختي ات، خدشه اي وارد شود....پس بالاخره مينويسم:

دست تو شاید شفا شد بر حضـــــــــــــور ِ بی رفیقم
رهگذر! مصلوب ِ دردم ،آتشم شو، ســـــــرد ِ سردم
هم رهم باشی اگر تو، غـــــــــــــــــــم نیابد ردّ ِ گردم
رهگذر! در خود اسیرم، راست گفتی بی مســـــــیرم
تشنه ی یک جرعه نـورم، خسته ام ،از سایه سیرم
رهگذر! با من عجین شو،این دلم را کینه چین شو
مانده و زنجیر پیچم، کافرم گویا، تـــــــو دین شو
رهگذر آغوش وا کرد، اشک را از گونه ام راند
| Design By : Pars Skin |

